بی نصیبی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 4:15  توسط سعید
|
شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر همین همیشه ی بی شکیب
دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار دیدار و همصدايی نفسهامان
به اندازه زندگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس سکوت
تنها حاصلِ فریاد آن همه ترانه
رو به دیوار خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید
نگو که باغچه ی شما
از آوار آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم
من که هنوز همین جا ایستاده ام
کنار همین شمشادها شعرها شکوه ها...
دیگر نگو که در گذر گریه ها مرا گُم کردی
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی
نگو که نمره پلاک غبار گرفته ی ما
در خاطرت نماند
آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور نبود
